آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

خرداد 97

1397/3/30 13:39
نویسنده : مامان رویا
345 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و درود

یک ماه دیگر از فصل زیبای بهار گذشت و خرداد هم کم کم به پایان میرسد و فصل تابستان با گرمای سوزانش نزدیک است. از اتفاقات ماهی که گذشت جانم برایت بگوید که ماه رمضان وارد شد و روزهای کاریمان ساعتش اندک تر شد و گل پسرمان هم در این یک ماه مهمان مادر بود و هیچ علاقه ای و ابراز دلتنگی برای مهد نداشت و هربار که حرف از مهد کودک میشد مقاومت شدیدی میکرد که من هنوز خونه ی مامانی هیچی نموندم و باید یه کم دیگر بمونم و اینطور بود که خرداد ماه را کاملا در کنار مامانی سر کرد و کلی لذت برد.

ماه رمضون امسال هم مثل هر سال یک شب سعادتی بود و مهمانی داشتیم که به آرادی کلی خوش گذشت و با بچه ها تا تونست کلی همه جا رو برهم زد و آتیش سوزوند و آخر شب هم بعد از رفتن مهمونا با یاسی یه عالمه مشغول بود و بازی کرد. از احوالات اینجانب بگم که آخر شب نایی برتن نبود هر چند که من بخاطر شرایطم خیلی کم کمک کردم ولی باز هم مثل استراحت تنها در خانه نبود. دو شب هم که در خانه ی مادر عزیزتر از جان و دایی رضا بودیم که اونجا هم گل پسرمان تا پاسی از شب بیدار بود و بازی میکرد و تا جایی که میتونست یاسی و نگار رو اذیت میکرد و بالاخره با هر ترفنذی صداشون رو در میاورد. بعد از این جریان ها خیلی به این موضوع فکر میکردم که خدا به فریادمون برسه که با ورود عضو جدید خانوادمون با آرادی و حسادتاش چه کنیم. هرچند که در این مدت بسیار از روش های روانشناسانه استفاده کردیم که آرادی بطور بسیار شدیدی منتظر آمدن عضو جدید هست و هر روز کلی برنامه و نقشه برای ورودش دارد و در ادامه ی آن سوال های ربط و بی ربطش که مادر بینوا رو گاهی بسیار خسته میکند ولی چه میشود کرد که ذهن فعال پسرمان را باید با جواب دادن به سوالاتش آرام کنیم.

در پایان ماه رمضان هم سفری سه روزه به شمال داشتیم و تعطیلات عید فطر را در کنار خانواده همسر سپری کردیم و خدا رو شکر ساعت رفت و برگشتمون طوری بود که اصلا در ترافیک نموندیم . شمال هم که مثل همیشه هوا از صبح تا ساعتای دوازده عالی بود و دلچسب. شبهاش که حرف نداشت و از سرما یخ میکرد و خواب هم که نمیدونی چقدر میچسبید. بعد ظهرها هم که تو حیاط مادر شوهر جان آب بازی و شلپ و شلوپ با بچه ها و شوق و ذوق آرادی که غیرقابل وصف کردن بود و در پایان هم خیس کردن همسر جان توسط آرادی و سخن کوتاه که خیلی خیلی چسبید و بعبارتی حالشو بردیم.  یه روز هم گردشی سه نفره در جاده ییلاقی و استراحتگاه آفتاب مهتاب زدیم و مزه ی کباباش که مثل همیشه بینظیر و عالی بود که تا مغز استخوانمان نشست و گل پسرمان هم که حسابی با صاحب اونجا رفیق شده و کلاً کاری با ما نداشت و خودش تنهایی مشغول بود و من و همسر جان فرصت رو غنیمت دونستیم و کلی دردو دل و سخن از همه جا شد و دلمان حسابی خالی شد.

باز هم آراد و همون چکمه های معروفش

کلاسهای مشاعره ی آراد هم همچنان پابرجاست و هرچند بسیار بر بنده سخت است که مسیر رو بخوام بیام و برم ولی بقول آزیتا جان با این مغزی که این داره واقعا حیف که نخوای ازش استفاده کنی و منم مادر جان به فدا که  فدایی راه فرزند هستم.

اندر احوالات همسر حساس هم باید بگویم که همسر جان هم تقریبا یک ماه و نیمی هست که وظیفه ی خطیر رسوندن ما رو به محل کار داره و هر روز صبح از غرب تهران به شمال تهران می آید تا منو برسونه و بعد هم از شمال به جنوب تا به محل کار برسه.

پسندها (7)

نظرات (1)

مامانمامان
30 خرداد 97 13:45
شاد باشید